تو را می کشم

من تو را در کنار سایه ام می کشم، تو را آنچنان که هستی و پذیرفتم می کشم.

گاهی تو را پر رنگ گاهی تو را کمرنگ اما می کشم.

گاهی در خطی خطی ذهنم خط راستی از بودنت می کشم.

تو را بر خط های کف دستم می کشم که بند بند انگشتانم بند بودنت هست.

تو را بی حاشیه، صاف و سیقل میکشم ، تو را همچون نوری صاف بی شکست میکشم

من تو را بارها و بارها می کشم… .

قصّه‌

«قصّه‌ی من و تو به ما رسید،
مثلِ هر ستاره‌ای که به زَمس می‌رسید.
شاید از عدم همه‌چیز مقدّر بود؛
یک آب و گل کم داشت
و یک دَمی از او.

شاید هم نه،
همه‌ی این‌ها وهم و خیال است؛
بیابانی بی‌سراب است.

شاید هم علّت را به دنبالِ معلول نباید گشت،
که نقش را به خیالِ زمان نباید بست.

قصه‌ی من و تو به ما رسید،
نه معجزه‌ای در میان،
نه رازی پنهان.»

زَمس :"Zero-Age Main Sequence (ZAMS)" یعنی لحظه‌ای که ستاره وارد مرحلهٔ اصلی عمرش میشه و شروع می‌کنه هیدروژن رو توی هسته‌اش بسوزونه.

قطره آب

چشم باز کردم دیدم که گیجم

در پس هر مسیری سرگیجم

حال را گفتن از حال نبود

حال من به از دیروز و فردا نبود

چاله بودمو چاه شدم

از پس هر گلی مرداب شدم

هی از این نور به آن نور می رفتم

غافل از آنکه کور می بودم

آه از اسمان و آه از زمین

این بخت هی قمار بد تا می کرد

درگیر نجات خود می بودم

هی دست پا زمین‌ می کوبیدم

آسمان را با دست نگاهی کردم

خواسته از خواستگاهم کردم

آسمان قلب مرا اشاراتی کرد

عشق را که مجالی نبود هویدایی کرد

عشق را که در خود نمی روییدم

همان عشق راه نجاتم گردید

همچو نابینا که عصایش شد همراهش

کور سویه عشق تو شد همراهم

گرچه راه را بی هدف می روم گاهی

یک قدم جاده را شانه خاکی می روم گاهی

بازهم کور سویه امیدی ,قطره آبی ,در دهان ریخته ام

با عشق تو قطره قطره سیرابیست… .

شکر اولم بودی

“نور” و “بود”

تکه ای بود که" بود". یعنی جدا از هرچی، جدا از هر نوع تفسیر و برداشت. "بود" همین بودنش خاص بود. یک قطعه ی تکمیل کننده یک بودنی که اکه نباشه میگی یه جیزی کمه، مثل اینکه چندین سال باشگاه بری و یه هفته نری انگاری یه چیزی کمه.

از جنس "نور" بود. نوری از جنس نور "خورشید" همینقدر لازم و همینقدر کافی ، مبارا از هر طیف آدمی، مشخص تر از هر رنگی.

جهانگرد

من جهانگرد شدم از دور تو گشتن... .

نامه های بی پاکت

کاشکی میشد خودم را در جوهرم غرق کنم... . به دست تو میرسیدم و تو مرا می خواندی ای غریق نجاتم... .

روشنایی تاریکی

در من روشن بود

مث طلوعت از مشرق

در من روشن بود

مث پیغمبر به اعجازش

در من روشن بود

مث تکیه ی سرباز به تفنگش

در من روشن بود

مث یادت در این یادگار آباد غریب

در من اما تاریک بود

مث افسوس بعد از امید

در من تاریک بود

مث خورشید گرفتگی تویه زل تابستون

در من تاریک بود

مث چرته بعد از ظهر سگیه پاییزی

در من تاریک بود

مث مرگ موشی در تله ی خاطره ها

روشنیو تاریکیم

بسته به وجود ناب توست

نابیه این وجود تو

شده هر فاله هر دو کف دستم

امضا🦚

عهد

برای عهدمان
"عهدی که میبریم"
از این سویه بطن
به آن سویه بطن
برای ما شدن
"عهدی که میخونیم"
به گوش تا گوش کر
به زبان تا زبان مو
به چشم تا چشم سو
"عهدی که میشناسیم"
از روز ازل در بند ناف
از بینگ بنگ تا انتها
در گویه رجالان خراف
در دب های آسمان
"عهدی که میبندیم"
به بند بند ریسمان انگشتانمان
به جفت چفت پاهایمان
برای یک مسیر
برای دو دنیا

پیغمبر

ترس اول این است که اجحاف گویم

ترس دوم این است که در خور نگویم

ترس سوم و جهارم نوشتن سخت است

در پس این عشق نوشتن سخت است

هرچه بادا باد نوشتن سخت است

اما همین است چاره سخت است

پس گوش بشو تا دهان شوم

دل من سو گرفت از رخ نگاهت

تو شدی پیامبر زمانت

تو بشو ابراهیم

خودم ، میشکنم بت هایت

تو بشو نوح

من آن کشتی همراهت

تو بشو اسماعیلو یعقوبو سلیمان

من شوم ندیم و کنیزو قالیچه ات

تو به یه معجزه ی دستانت

قلب من را طلسم خود کرده ای

اعضا و جوارح همه هم سویه تو ان

امر کن دستور بده همه همراه تو ان

ماه و فلک را میخواهی چیکار

خود فلک در چشم و ماه در صورت داری

ای که من با تو هم دین باختم هم خود را

زین پس نزدیک شو تا نبازم این عشق را

دریا

آب دلم را برد

کوچک شد ، تنگ شد

تنگ شد ، ماهی آمد

لونه کرد... .

بی تو

منه مسکر ، بی تو مستی

یعنی چه؟

من روانم , بی تو پریش

یعنی چه؟

من حالم ،بی تو احوالم

یعنی چه ؟

من صدایم ، بی تو آه ام

یعنی چه؟

من یه خوابم ، بی تو کابوس

یعنی چه؟

من یه بیتم ، بی تو مصرع

یعنی چه؟

من یه ملودی ، بی تو نوت ام

یعنی چی؟

من نوشتم ، بی تو یعنی

یعنی چه؟

دست

در دلم دستهایی ایست ، دست هایی رو به سمت چشمهایت . در دلم دستهایی ایست پر نیازو پر خواهش . این دست ها طواف کنانه دل ات هی دم از راز پنهان عشقی گویند که تا وصال نرسد فاش نشود .

به قولی : «این چه عشق ایست که نشود فاش کسی؟! آنچه میان من و توست»

این را من ندانم که ، دست ب دستان دلم ده تا با خبر شوی... .

عصر جمعه

من در این تاریکیه شب

جز تو رخی ندیدم

من در این ظلمته بی رحم

جز تو رحمتی ندیدم

کی میگه که عصر جمعه

پر درده ، پر آهه

کسی که اینارو گفته

تو رو ندیدو باخته

تو که بودنت بهاره

یه سروره یه شعاره

یه شعاره عاشقانه

واسه ملت إ دله من

واسه ملت دله من

بیاٱ حکمرانی کن

بیاأ بمون کنارم

که جز تو دلداری ندارم

امضا🦚

هوم

چقد نذر کردم ک برایم تو بمانی

چقد سهم تو هستم در این عالم فانی

چقد ساحره خواستم که تو را بستانم

چقد ورده زبانم که تو را سخت بستایم

امضا 🦚

دوست دارمت

من تو را در نهایت بی نهایت دوست دارم

من تو را پی هر نفسه بی نفسی دوست دارم

من تو را بی بهانه با بهانه دوست دارم

من تو را عاجزانه ، ملتمسانه دوست دارم

من تو را پس شکستنه هر بغضم دوست دارم

من تو را با لرزش گلویم دوست دارم

من تو را با خیسیه چشمم دوست دارم

من تو را با دلشوریه دوریت دوست دارم

من تو را با دستان بی جفتش دوست دارم

من تو را با دلتنگی‌هایه شبانه ام دوست دارم

من تو را با بالشت خیس هر شبم دوست دارم

من تو را از این فاصله ی دور دوست دارم... .

امضا🦚

عکس

دوس داشتم بعد آنکه ظهور کردی چاپ شوی

دوس داشتم بعد هر چاپ زیر دستگاه ، لمس شوی

دوس داشتم بعد هر لمس ، مانوس شوم

یا که با هر یادی ، مأیوس نشوم

یا که مبادا با خاطرهامون گم‌ بشوم

یا با ثانیه ای دود شوم ، محو شوم ، افقه خیره شوم

خاطرها پس هر رهگذری میگذرند

خاطرها پیش هر ورقی می شکنند

من از آن نسل بودم که نگاهت کردم

من از آن نسل بودم که خیره سجودت کردم

من از تکه زمانی بودم که تو را قاب هر اتاقش میکرد

من از تکه زمانی بودم که تو را کعبه ی هر رازونیازش میکرد

«حالا که چاپ شدی ، ظهورت مبارک باد»

امضا 🦚

بوییدمش

بوییدمش ، همچو عطر اواخر تابستانی که از گلهای کوکب و گلایول در کوچه پس کوچه های بچگیم می‌پیچید . نفسم را عمیق تر کردم تا که در خاطرم حفظ شود بویش را ، که نه یکبار بار بل صدبار . آهسته تر اینبار پیوسته تر بوییدم هر تار مویش را تا که شاید تارو پودی از من شود تا که شاید دم من باز ، باز دمی شود. این همه از رایحه ها بوییدمو هیچ رایحه ی همچو تو نشد ، این همه از روان من پریش بشودو هیچ درمان من نشد . بگو عطار که رایحه درمانیم کند آنکه خود علت این پریشانیس... .

پ ن اول : گل کوکب و گلایل سفید ،در اواخر تابستان این گل های زیبا و معطر شروع به بلند شدن می کند ولی در اکثر مواقع ، در ماه سپتامبر این گونه گل بیشتر شروع به بلند شدن می کند.

پ ن دوم :

استفاده از بوها و روغن‌های خاص برای رسیدن به یک میل فیزیکی یا حالت احساسی مطلوب یا کمک به درمان یک بیماری را رایحه‌درمانی[۱] یا عطردرمانی می‌گویند

امضا 🦚

انگشتانت

همیشه لمس انگشتانت مرا به وجد می‌آورد .
همیشه گرمای خون در رگ های انگشتانت به من گرما می‌بخشد. این انگشتان زیبا و نحیف که چه غوغایی در دلم می‌کند.هنوز از لمس دسته تو چیزی نگذشته است که بی بهانه انگشتانم سراغتو از من میگیردند . با زبان اشاره اشارتی چنان کنان چنین کنان تا که دستی از جنس تو مرهمش شود . آره جسمیت که نشد ارزش این کالبده از پوستت ، این روح تونست که گرما بخش دستهایمان شد.نکند دستهایم را پس بزنی ، نکند دستهایم را گم بکنی ، و یا به هر سویی پرسویی بروی . نکند آی نکند ها را گفتم تا که دست در دست در جیب هم باشیم ، تا که قفل هر انگشت کوچک هم باشیم ، یا که انگشتت کمی صبروحوصله بلد باشد. این همه از اینه آنه پنج گوهر دستت گفتم ، کی شود گوهرت در صندوق دلم مشت شود... .

🦚

تو

تو مرجانی
و یا مراجانی ؟
تو آیینه ای
و یا آیین امی؟
تو شوری
و یا شورمی؟
تو بیت شعری
و یا بیت دلی؟
تو را سرشتت گل شد
و یا گل شد سرنوشتت؟
تو نابابی
و یا نایابمی؟
تو ناچاری
و یا چارمی؟
تو تکی
و یا جفتمی؟
تو رخی
و یا رخدادمی؟
تو خیسی
و یا تعمیدمی؟
🦚

روزگارییست که فرهاد در پی تیشه شده
روزگارییست که شیرین کاسه اش لب ریز شده
روزگاریست که رسم عشقو عاشقی محو شده ، پودر شده، نادیددو نابود شده
اما هنوزم می‌شود از چشم تو حماسه ای از عشق آفرید
یا در گوش تو بذری از دلدادگی نوازید
آری میشود
گفته بودی شعری بنویسم از تو و برای تو
حال ببین شرح حالم را :
هرچه خوبیست از توستو باتوست
واژگانم در شرم قدومت نمی آیند
کلماتم در پس نگاهت پرت میشوند
چرتو مهمل میشوند
شعرهایم قافیه می‌بازند تا که مقصودشان میشوی
پینه دستانم را چرا بسته ای؟
قلمم رنگت کو؟
آن جوهر نابت کو؟
خیسیه چشمانم را بگیر
تا که با خیسیه چشمم
شعر تو ناب شود
سور شودو روان شود
تا که شاید این شعر کمی عاشقانه شود
کدامین شاعر در این مستأصلیست
کدامین روان در این پریشانی ست
همه ی تلاشم شد
همین سه واژه
که هزاران ریشو قسم مایه خورند
تا که جمع شوند بلکه وانگهی جور شوند
شما را ب واژگانتان قسم
شما را ب حضرت الفبایتان قسم
بیایید که وقته من ذیق شد
دلم پر شد
تا که آمدند بالآخره
شبمو سفید کردند
اومدند و نوشتند و رفتند
«من دوستت دارم»
... .

حال قالو ای فخر زمان
کدامین قالی را در دلت پهن کنم
کرمانو پهن کردم برایت
نفس بدمم با هر قدمت بر فرشش
آرب ، تویی فخر نازو
منم افسونگر نیاز
که مگر جادویم شود
همین قلم
که اگر بنا به نوشتن بود
که من همه درخت هارو قلم کردم
اگر بنا به دل سپردن بود
که من بی سپر دل سپردم
کدام کشتی را برایت
به پشت بخوابانم
تا قدم بر رینگ دلم بزاری
تا مگر آشتی کنان
رویم از این دیارو کاشانه
حال قالو ای دلبرالعالمین
حال با این همه
یک عفو از تو
چه دلخوشی در من
یک قهر از تو
چه ناخوشی ها در من
یک بخشش در تو
چه زندگی ها که در من
یک نگاه دوباره از تو
چه حی من المیت ها در من

طاووس

ساعت از نیمه گذشت
دل من چه پرکشید
پر پرواز دلم
به پر طاووسیت مسحی کشید

ساعت از نیمه گذشت
آسمون ستارهاش
سو به سویه تو شدن
دنیاهو چرخ و فلک
رو به رویه تو شدن

ساعت از نیمه گذشت
رسیدن تو سر رسید
سررسید دل من
تا اومدنت چها کشید
چشمای قشنگتو
وامدار ستارهاس
چهره ی زیبای تو
برگرفته از فرشته هاس
دریا با عظمتش
قطره ای شد در دلت
ستاره با درخشش
مردمکی شد در چشمت
... .

🦚

بی پایان... ‌

میون منو تو راهی بود
راهی به سمت بی نهایت
قدم به قدمه این راه رو
بذر جوانه ریختم به پایت
منی که همیشه بودم پا به پایت
منی که همیشه گوشم به حرفت
گوشم ب صدای عقربس
عقربه ها خسته از دیدار هم
جمعه ها بی رمق از هفته ها رو به هم

شب بودو مهتابو ستاره
من بودمو رویای داشتنت دوباره
سحر بودو وخته ستایش
من بودمو قنوتی پره خواهش
روز بودو چله ی خورشید
من بودمو گرمیه یادت
غروب شدو روزم تموم شد
من بودمو عمری که بی تو حروم شد... .

سی و دوم

سی دو

سی دو تن یک یه یک صف کشیدن
برای این کلنجار چه زجرها کشیدن
یکی مقدم تر شد یکی ماخر تر
یکی پا پس کشید دیگری دست نکشید
یکی از این پسین شدنش، پست شد
دیگری از این پیشین شدنش ، پشت شد
تا که رسید روز موعود
تنها پنج تن بودن موجود
اولینشون بود بیست سومین نفر در صف
هرچی صفت خوب مزینش باد
از فضلو فخر الزمانش تا فسونو افسونش
دومین تن شد اولین نفر در صف
چه نامها که با او کلید خورد
قرعه اینبارم با او خورد
از آرامو آرامشش تا آوازو آوازه اش
سومین شد نوزدهمین نفر در صف
یک دسته ب همراهمش
راه به راه همزادش
طالعش طیب ، طاووس اش طناز
چهارمین نفر دیر آمد
یک روز بعد تولدش آمد
اما انقد متینو متانتش مهیا بود
که دیر آمدنش میمنت مالکیتش بود
رسید به نفر آخر
یکی مانده به آخرین نفر
سی یکم بود در صف
اما بود خارج از وصف
حسن ختامی بودی در پنج تن
هاجره هجرت کرده بود
هدیه ی همدم و همتا بود
هر پنج تن کنار هم بودند
تا او را بنامند... .









حکم

حکم دل کردم
که تو را برد کنم
حکم دل کن
که این حاله دلم
تا که شوی آس دلم
تا که‌ نگن بازنده ام
در این بازیه زندگانی
ورق تا ورق شد پشیمانی
که ورق به نام تو خورد به پیشانیم
که ستاره ی بختم شد در این جوانیم

همچی تو

امشب دلم تنگت بود
دنیا دنیا وصلت بود
امشب دلم صبور نبود
سنگ صبور من کی بود
امشب دلم تنگت بود
ستایشت کمم بود
قلم ب رنگت ریختم
جوهر به نامت زدم
از آسمانها که گفتم
از اون دنیا که گفتم
اینجور شد که گفتم
هفت آسمان ستاره
برق چشم تو نمیشه
هشت در بهشت فرشته
فرشته ی من نمیشه
قلبم برات میتپه
نفس ب نفس همدمه
غصه ی دلتنگیه من
با ستایشت آروم نشد
قصه ی دلتنگی من
با گفتتش تموم نشد
امشب دلم تنگت بود
تنگ ماهیه دلم کمم بود
دلمو باز سپردم
به همون که ازش می‌خواهمت
دلمو باز امید دادم
به همون که ناامیدم نمیکند
تا که رویات رو دیدم
خبر ز تو رو دیدم
که گفتی منو یادته
هرچی بشه فالته
دلم خوش شد ز یادت
دلم پر کشید با یادت... .

من اگر تو شاید... .

نه ان برگی که از درختت افتم

نه ان زنبور که شهدت نوشم

نه اشکی که از چشمت ریزم

نه ان النگو که دستت شوم

نه ان پابند که پابندت شوم

نه ان افسار که گریبانت شوم

من هیچم کنار تو

یک صفر قبل تو

من یک ممیز کنار همه ممیزیهات

من اگر فرد شوم

زوجم میشوی؟

من اگر پست شوم

دستم میشوی؟

من اگر خشک شوم

بزمم میشوی؟

( برگشت بعد از نه ماهگیم.. شاید تولدی دیگری برای این وبلاگ)