شب های قدرناک
الغوث الغوث خلصنا من... سرم رویه پای مادرم بود و خوشحال از اینکه فردا قراره دیرتر مدرسه برم و صدای تلویزیون و زمزمه های مادرم که تویه گوشم میچرخید میچرخید تا خوابم میبرد ، به کدامین گناه آن قطعه از زمان رو بریدن نمیدونم... . حالا شبهای قدر دور مادرم دورتر و کودکی دورترتر... .
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 1:0 توسط یه پسر خاطره ساز
|