ساعت سه ظهر

درست این زمان بود که همه ی آدم بزرگا میرفتن چرت بزنن و من حوصلم سر می رفت... بابا که کارمند بود قبل سه میومد و صبر میکردیم؟ بابا میومد تا ناهار بخوریم و بعدش همه میرفتن چرت و من حوصلم سر میرفت! همچی سکوت و ساکن بود میرفتم تویه کوچه و هیچکی نبود هوا گرم تابستونی بود همه خونه بودن یا از گرما یا از خستگی و منی که به سرم دوچرخه سواری میزد یا همین نشستن تویه کوچه تا کسی از بچه ها بیاد بازی کنیم؟ میگفتن ظهر ها سروصدا نکنید فوتبال بازی نکنید. پس چه طور میگذشت؟ همون دوچرخه سواری بود و یا حسین یزدی بودی که همیشه بود یک پیرمرد دوست داشتی که تویه کوچه می نشست با بچه های خواهر مصطفی و محسن و من هم بهشون اضافه میشدم تا ساعتای پنج بشه و کم کم بقیه میومدن برای فوتبال بازی کردن... .

حالا حوصلم سر نمیره ،ناهارمو میخورم و بلافاصله یک قهوه دیگه میزنم تا چرتم نگیره و به کارهام برسم. انگاری دلم برای اون حوصله سر رفتن تنگ میشه شایدم برای اون کوچه با حسین یزدی خدابیامرز؟ یا اون دوچرخه سواری؟ یا برای اومدن بابا از اداره ؟ یا غرغرهای همسایه از فوتبال بازی کردن هامون؟ یا همین.

تولد

اولین چیز رو که تویه تقویم نگاه مینکنم روز تولدم هست، خیلی دوست دارم تولدم روز تعطیل باشه یا شب تولدم تعطیل باشه و امسال هم یکشنبه شب تولدم شده بود... . میشد کل روز یکشنبه رو از هیاهوی همه ی نگرانی ها و اضطراب ها دور موند به بهانه ی روز تعطیل. هرچند فردا دوشنبه تولدم هست اما خب از شبش شروع میشه و من سعی میکنم دوشنبه برام شبیه دوشنبه های روز های عادی باشه البته شاید ساعت یازده و دوازده شب به این فکر کنم حالا که از بیست یکم خرداد گذشت دیگه همچی عادی شد! یا شاید عادی بود و من خاصش کرده بودم؟ خاصش کرده بودم که شده بود سال تحویل خودم و چرتکه بندازم ببینم کیا هستن کی نیستن نه با تبریکات که بودن هاشون تویه متن زندگیم از لایه دور به نزدیک یا از لایه نزدیک به دور... از خودم میپرسم اولین تولدتو یادته؟ وقتی نه سالگی بود و بابا برات کیک فوتبال سفارش داده بود چقدر همه ی اون تولد خوب بودو تکمیل یادمه خاله مونا کمک میکرد برای تزعینات دیوار و شرشره یادمه عزیز یک ماشین خریده بود برام بقیه چی کی کجا؟ یادم نمیاد... حالا خیلی سالها میگذره از اون تولد و بعدش هم تولد های ترکیبی یا تولد های خانواده ی کوچک خودمون یا تولد های بچه های دانشگاه اکیپی که تویه کارشناسی خیلی پر رنگ بود حالا کی چی کی کجا؟ یادم نمیاد.. و بعد از اون دیگه نخواستم کسی تولد برام بگیره...

آهنگ بی کلامو گذاشتم، فیلم برداری روز تولد از خودم کردم، نوشتنی هارو نوشتم تویه دفترجه خاطرات، شمع ام رو از راه دور فوت کردم...