ساعت سه ظهر
درست این زمان بود که همه ی آدم بزرگا میرفتن چرت بزنن و من حوصلم سر می رفت... بابا که کارمند بود قبل سه میومد و صبر میکردیم؟ بابا میومد تا ناهار بخوریم و بعدش همه میرفتن چرت و من حوصلم سر میرفت! همچی سکوت و ساکن بود میرفتم تویه کوچه و هیچکی نبود هوا گرم تابستونی بود همه خونه بودن یا از گرما یا از خستگی و منی که به سرم دوچرخه سواری میزد یا همین نشستن تویه کوچه تا کسی از بچه ها بیاد بازی کنیم؟ میگفتن ظهر ها سروصدا نکنید فوتبال بازی نکنید. پس چه طور میگذشت؟ همون دوچرخه سواری بود و یا حسین یزدی بودی که همیشه بود یک پیرمرد دوست داشتی که تویه کوچه می نشست با بچه های خواهر مصطفی و محسن و من هم بهشون اضافه میشدم تا ساعتای پنج بشه و کم کم بقیه میومدن برای فوتبال بازی کردن... .
حالا حوصلم سر نمیره ،ناهارمو میخورم و بلافاصله یک قهوه دیگه میزنم تا چرتم نگیره و به کارهام برسم. انگاری دلم برای اون حوصله سر رفتن تنگ میشه شایدم برای اون کوچه با حسین یزدی خدابیامرز؟ یا اون دوچرخه سواری؟ یا برای اومدن بابا از اداره ؟ یا غرغرهای همسایه از فوتبال بازی کردن هامون؟ یا همین.