رفاقت

دنیامون که دور شد، حرفهامون در آستنای تموم شدن بود ،که دخیل بستیم به خاطرات مشترکمون، حالا هربار همون خاطرات رو مرور مبکنیم ،میخندیم بدون وقفه ،بدون تکرار ،همان مزه ی دله رفاقتمون… .

در ستایش همین رفاقتمون

مرور صبح نیامده

وقتی که خاطرهایت بیشتر از خودت زندگی می کنند.

انار

انار همون انار بود

همون رنگ همون بو و شاید داخلش همون مزه، نمیدونم. اما آیا این همون انار خونه ی عزیز هست؟ همونیکه هرسال پاییز به هر خونواده ای یک انار میداد و برای من همون سمبل پاییز بود. هربار که میرفتم هنوز نرسیده بود و واژه ی صبر شاید اونجا معنا میشد اما خب برای منه بچه صبر معنایی نداشت و خب مامان از بزرگیه حیاط عزیز و درخت های دیگه میگفت حالا شدن اتاق عقبه، اسم اتاقش عقبه بود چونکه عقب بود! به همین سادگی. حالا باید گالریمو چرتکه بزنم تا شاید بتونم عکسی از زمان حال ( حال یعنی پارسال دوسال سه سال پیش) پیدا کنم، پیدا می کنم!؟ نمیدونم. انار رو دیدمو…. .