راستش نمیدونم از کجا شروع کنم، یک متن توصیفی بنویسم، یک متن خاطره انگیز بنویسم و یا یک متن دلی و یا... . اما خب سعی میکنم همشو دربر داشته باشه همیشه سوال اینه چه طوری شروع کنم؟ براین باورم که از اولین چیزی که میاد تو ذهنت باید شروع کنی و من با عبارت "سه شنبه شب" شروع میکنم . قرار شد دوازده ساعت رو تویه مرکز باشم دوازده ساعتی که از ساعت هفت شب شروع میشد تا هفت صبح و قرار شد سه شنبه شب باشه تا صبح چهارشنبه و قرارها پشت سر هم برقرار شدند.

سه شنبه شب یعنی:

"این هفته هم گذشت" این جمله رو جورج میگفت، هربار که صبح چهارشنبه داشتیم میرفتیم از مرکز . اوایل من و جورج نمیخوابیدیم و تا ساعت شش صبح بیدار می موندیم، این بین کلی حرف و شوخی خاطره بود و این جمله برای من یعنی گذر عمر اما این جمله ی معمولی بود که وقتی جورج میگفتش خاص میشد.

"کرونا" درب ها بسته شدند و ما داخل بودیم ، مایی که از اون تعداد نصف بودیم بارون بود عید بود حس عالی بود اونجا انگار تویه یک محیطی بزرگ تنهایی و هیچ مردمی نیست.

"صندلی" صندلی چوبی که روبرویه مرکز بود بالاش چوبی بود و پایینش سنگ های مرمر بود و یکمی لق میزد دوتا بود یکی سمت راست مرکز و دیگری سمت چپ مرکز، میشد بشینی تا ساعت ها و حرف بزنی انقدر حرف بزنی تا حرفات بند بیاد.

"کانتر شماره چهار" مهدی تناک تصاحبش کرده بود، تا وقتی که یه شب رفت بیرجند و من نشستم اونجا متوجه اون کانتر نشده بودم . انگار همچی مچ بود انگاری همچی سرجاش بود هرچی که میخواستی و میخوایی همون کانتر داشت.

" خاطرات " مکان مرکز عوض شد، کرونا تموم شد، دیگه جمله ی جورج رو نمیشنوم، حتی دیگه مهدی تناک هم کانتر چهار نمیشنیه، خاطراتمون موند، خاطراتی که {اغلب} با امیرمحسن ، جورج، مهدی تناک و سعید رخ دادند.