پس از اتمام فایل، به خودم این جایزه رو دادم که بیام وقت بزارم و بنویسم . برای من کتابخونه خیلی معناها داره تویه برهه های مختلف، بیا برگردیم به اولین ها، یعنی دبیرستان بودم سال دوم فکر کنم با امیر و امین ، صابر و چندتا از بچه ها میرفتیم کتابخونه گوهرشاد(پرده اول) خوب بود بعدش مفید تر هم میشد چون کتابهای کنکور داشت و شبانه روزی شده بود و خب تویه حرم هم بود یعنی جایی که سلف داره و امکانات داره . هرچند یادم میاد یه مدتی که درسهام ضعیف شده بود یعنی معدلم 16 شده بود :/ ( نمیخوام بگم زرنگ بودم میخوام بگم انتظارات زیاد بود... . چونکه من همیشه یه متوسط بودم یعنی بعد از راهنمایی) بابا مجبور میکرد برم کتابخونه و من سنگین و خسته میرفتم کتابخونه گوهرشاد و یهو با خروپف های خودم بیدار میشدم میدیدیم ساعت شش شده! و برمیگشتم خونه. کتابخونه ی امامین و همامین ( پرده ی دوم) اونجا هم نزدیک حرم بود، سال قبل کنکور میرفتم اونجا و از صب بودیم با بچه ها تا عصر یا شب، بخون بخون اینو ببین بحرف بخون بخون و... اونجا امیر پررنگ بود . کتابخونه اش طبقه زیر زمین یک هتل اپارتمان بود و همون طبقه هم نمازخونه داشت ، جای تمیزی بود و البته نزدیک خونه هم بود که این مهم بود همیشه برام چونکه دوس نداشتم خسته ی راه شم... .کتابخونه ی داخل دانشگاه (کارشناسی)رو فاکتور میگیرم. برمیگردم به اواخر کارشناسی که اونجا طب کنکور ارشد داشتیم و دوباره میرفتیم کتابخونه گوهرشاد و میخوندیم میخوندیم اما خب مشکل برای من دوری راه بود و برام خونه بهترتر بود . حالا من اینجام، یک کتابخونه ی دیگه(پرده ی سوم) که ماله دانشگاس اما نمیدونم کدوم دانشکده هست، اما نزدیکه خونس 15 دقیقه راه هست. اینجارو باهش پارسال اشنا شدم که میومدم اینجا موق امتحانات، اوایل که رفته بودم هاستل اینجا شده بود پناه من، از صب میومدم اینجا تا هفت هشت شب... اینجا از نه صب بازه تا یازده شب و روزهای تعطیل از یازده تا هفت بازه، در مقایسه با کتابخونه های دیگه ک رفتم اینجا بهتره هم نورش هم گرماش هم ماکرویو هم داره یک پارک هم هست تا ادم راه بره سرش باد بخوره، خوب پس ایده ال ترینه برام، نمیدونم چرا اینجارو دوست دارم خب فک کنم بخاطر همون حس پناهی که داشتم پارسال که هاستل بودم... . هرچند بعد هاستل دیکه خونه ام عوض کردم و از این کتابخونه دور شدم و اما خب زمونه دوباره منو به این مکان وصل کرد . دوست دارم پرت میشدم به اون زمان و میومدم تویه کتابخونه ی امامین و همامین بجه هارو میددیم که میگفتیم تراز چند باشه رتبه باشه و یا میرفتم کتابخونه گوهرشاد حرم بین تایم استراحت میرفتیم دور میزدیم حرم و فراش بام حرم ( اسمشو الان یادم نیس) میگف فواد دنبال دختری بگرد باباش کچل باشه (کچلا پولدارن) بعد به مردی که کچله نگا میکردیم و بعد با امیر میخندیدیم . گذشت و من و خاطره هایم در دل کتابخونه ها ماند.