حالا نصف بیست روز مونده ، دارم به اطرافیانم نگاه میکنم همه ی بودن هاشونو تویه دلم و ذهنم ذخیره می کنم نگاهشون میکنم و زمان ، زمان که دارد می گذرد.انگاری خارج دایره زندگی ام و دارم اتفاقات رو نگاه میکنم دارم جور دیگه عزیزانم رو با پشمانم لمس میکنم ، درست وقتی که کنارشونی دلتنگ همون کنار هم بودنی... . حال حالا ، حال همین ثانیه هست. وقتی سربازی میرفتم پنجاه روز اقامت داشتم و بیست روز مرخصی داشتم ، وقتی به هفته ی اخر میرسیدم میگفتم هفته ی دیگه این موق پادگانم و دلم میگرفت و خالی میشد... . حالا سه سال از پایان خدمتم میگذره و دوباره اون حس حال رو دارم و شدید تر چونکه اینبار یکسال دور ام... . باز خوبه اینترنت هست وگرنه نمیدونم چقدر میتونستم دووم بیارم اما زندگی همینه باید ادامه داد باید ادامه داد و پای انتخاب هام باشم.