حال قالو ای فخر زمان
کدامین قالی را در دلت پهن کنم
کرمانو پهن کردم برایت
نفس بدمم با هر قدمت بر فرشش
آرب ، تویی فخر نازو
منم افسونگر نیاز
که مگر جادویم شود
همین قلم
که اگر بنا به نوشتن بود
که من همه درخت هارو قلم کردم
اگر بنا به دل سپردن بود
که من بی سپر دل سپردم
کدام کشتی را برایت
به پشت بخوابانم
تا قدم بر رینگ دلم بزاری
تا مگر آشتی کنان
رویم از این دیارو کاشانه
حال قالو ای دلبرالعالمین
حال با این همه
یک عفو از تو
چه دلخوشی در من
یک قهر از تو
چه ناخوشی ها در من
یک بخشش در تو
چه زندگی ها که در من
یک نگاه دوباره از تو
چه حی من المیت ها در من