پیشانی

پیشانی

آخرین مکانی بود که لمس کردم،. چشمانش بسته بود و من چشمهایم باز بود به خاطرهایمان، نگاه میکردم به پیشانی که سالیان سال ازم میخواست ماساژ بدم، و بعد صدایش تکرار میشد در گوشم در حین زجزه های دیگران، آدمهای مذهبی خاک های متبرک میفرستند و من خاطراتم رو میفرستادم زیر سنگها... حالا از آن پیشانی فکر نکنم چیزی مانده باشه، من سهمم را از پیشانی اش برداشته بودم؟! آره تصاویری که در ذهنم دارم هنوز زنده اند…. .

انتظار

همیشه فکر میکردم اگه قرار باشد در عالمی دیگر حیوانی باشم" شتر" خواهم بود برای صبرش. اما حالا فکر میکنم برای من صبر و انتظار کلماتی شده اند که غم رویه غم میگذارند، زمانی میگفتم زندگی همش صبر هست صبر برای امدن از رحم مادر، صبر برای تمام شدن کلاس و مدرسه، صبر برای ازمون و کنکور... . اما حالا صبر من به قامت ارزوهایم نیست به قولی! حالا فکر میکنم اتفاقات با رویه خوش در کنار حال خوب رخ نمی دهند، درست وقتی کارم رو پیدا کرذم، کاری که شش ماه دنبالش بودم و پر از اضطراب و تنش و بی خوابی بودم برای غم نان! کار اوکی شد اما وقتی که بابا رفته بود، انگار من از چاله افتاده بودم تویه چاه با رفتن بابا، و کار اوکی شد بعنوان یه راه نجات برای من، اما خوشحال نبودم برایش! حالا دوباره برای کار جدیدی بعد شش ماه، دوباره روزگار رو شمردم و باید خوشحال میشدم برای کار جدیدم اما دوباره جنگ و حال و احوالی ک میتونستم خوشحال باشم، میتونستم برای همین زمانی ک تا شروع کارم باشه کتاب بخونم، فیلم ببینم و لحظه ای ذهنم رو از تنش ها خاموش کنم که جنگ شد! حالا دوباره بین خوشحالی برای کار جدید و غم و دلتنگی امیخته شده بودم. آره انگار صبر بود اما اتفاق برای یه زمان درست نبود! اگر میخواستم از بعدی دیگری نگاه کنم میتونستم اینجوری نگاه کنم که این معضل غم نان که درست میشد انگار یه غم از غم ها کم میشد اما دوست داشتم در برابر صبرم غم اگر بود غم بزرگ نبود! دنبال تفسیر و اندازه معیار غم نیستم! دارم بهم ریخته مینویسم.... .

انجماد

در لحظه منجمد شدم، حال دیگر حال نبود، خونده بودم گذشته قشنگه اما باورش نکنم، خونده بودم به گذشته برم اما توش نمونم! حالا زمان میکذرد و من گذاشتم بگذرد... .

پناه میبرم به علیرضا آذر : رو زندگی منجمد سر خوردم و افتادم، یه تیکه ی گنده از عمر رفته قیچی شد

سنگ

بیست چهار سالگی سنگ اول

سی دو سالگی سنگ دوم

پنجاه و هفت سالگی

حالا اعداد مهم شده بودند، ۵۷ سالگی. همکارم روبرو نشسته بود و ۵۷ سالش بود، از این میگف که چایی سفید استفاده میکنه، از این میگفت که اورگانیک سبزیجات میخوره، حالا اعداد مهم شده بودند ۵۷ سالگی، هرکسی که بالای ۵۷ سالگی بود میگفتم بابای من به ۵۷ سالگی نرسید. همکارم میگف مامانش ۹۰ هست، دایی اش ۹۵ ، در انتها میگف نود سالگی کافیه برای یک زندگی! و من فکر میکردم بابام تویه ۵۷ سالگی خسته شده بود، غم سالهای جونیش رو داشت، حسرت فرصت های جونیش رو داشت، حرف پشت حرف تلنبار خودشو داشت. حالا نمیدونم چند روز چند ماه گذشته از رفتنش اصلا الان شده ۵۷ سال و چند روز… غم هنوز تازس و بابا خاموش شد یهویی ساکت بدون هیچ.

خیره به سقف

همچنان سقف پناه افکارم بود، همچنان سقف غم رو در دیوار خودش میکشید، همچنان خیره به سقف ، آسمون رو ب زمین، گذشته رو به حال وصل میکردم. همچنان در تجسم خیال سقف خودمو غرق میکنم…

نقطه سر خط

به آخر خط رسیدم و نقطه نبود... .

آینه

آینه بوی غم میداد… .

تو را می کشم

من تو را در کنار سایه ام می کشم، تو را آنچنان که هستی و پذیرفتم می کشم.

گاهی تو را پر رنگ گاهی تو را کمرنگ اما می کشم.

گاهی در خطی خطی ذهنم خط راستی از بودنت می کشم.

تو را بر خط های کف دستم می کشم که بند بند انگشتانم بند بودنت هست.

تو را بی حاشیه، صاف و سیقل میکشم ، تو را همچون نوری صاف بی شکست میکشم

من تو را بارها و بارها می کشم… .

قصّه‌

«قصّه‌ی من و تو به ما رسید،
مثلِ هر ستاره‌ای که به زَمس می‌رسید.
شاید از عدم همه‌چیز مقدّر بود؛
یک آب و گل کم داشت
و یک دَمی از او.

شاید هم نه،
همه‌ی این‌ها وهم و خیال است؛
بیابانی بی‌سراب است.

شاید هم علّت را به دنبالِ معلول نباید گشت،
که نقش را به خیالِ زمان نباید بست.

قصه‌ی من و تو به ما رسید،
نه معجزه‌ای در میان،
نه رازی پنهان.»

زَمس :"Zero-Age Main Sequence (ZAMS)" یعنی لحظه‌ای که ستاره وارد مرحلهٔ اصلی عمرش میشه و شروع می‌کنه هیدروژن رو توی هسته‌اش بسوزونه.