پیشانی
پیشانی
آخرین مکانی بود که لمس کردم،. چشمانش بسته بود و من چشمهایم باز بود به خاطرهایمان، نگاه میکردم به پیشانی که سالیان سال ازم میخواست ماساژ بدم، و بعد صدایش تکرار میشد در گوشم در حین زجزه های دیگران، آدمهای مذهبی خاک های متبرک میفرستند و من خاطراتم رو میفرستادم زیر سنگها... حالا از آن پیشانی فکر نکنم چیزی مانده باشه، من سهمم را از پیشانی اش برداشته بودم؟! آره تصاویری که در ذهنم دارم هنوز زنده اند…. .