نشانی

کاشکی میشد تیکه ای از خودمون رو که نشونیمون تویه جهانه بعدیس به کسایی که دوستشون داریم بدیم ، تا شاید در جهان دیگر آشنایی بود... .

منجی

از کتابخونه اومدم بیرون و داشتم پله های طبقه اول رو میومدم پایین، خسته بودم و با خودم میگفتم کی باشه کی ببینم حالم خوب میشه؟ برخلاف سوال همیشگی که میپرسم چی باشه حالم خوب میشه. اینبار دنبال یک شخص بودم ادمهارو تصور کردم از بودن هرکدومشون اما هربار بعدش میگفتم نه و داشتم از در ورودی میومدم بیرون و دنبال جواب که سمت پارکینگ یکی از بچه ها رو دیدم داشت تلفن حرف میزد و یک قهوه دستش بود و من از دور بدون اینکه اهنگمو قط کنم ( اینجا اهنگ باعث میشد من خط فکرو حفظ کنم) بهش اروم خداحافظی کردم مسیر دانشگاه تا خیابون اصلی رو اومدم پایین و خانومی که دوچرخه داشت داشت سریع میومدم پایین ( چونکه شیب دار هس کوچه ) عابر سبز بود و حق با من و من و اومدم و اونم به سختی ترمز کرد و ایستاد بهش لبخند زدم و بهم لبخند زد و رد شدم هم از خط عابر هم از این فکر هم از اهنگ... .

در ستایش هم خانه


این متن نوشته شده برا تقدیر از ادمهایی که زمانی بهترین دلخوشی های بنده بودند
بعد از شش ماه از اومدنم به اینجا و حدود چندبار( پنج یا شش بار) اسباب کشی کردن بلاخره قرار شد بمونم یکجا برای مدتی برای بیشتر از یک ماه. وقتی وسایلم رو تویه اتاق میچیدم به این فکر میکردم خب خداروشکر قرار نیست اینهارو برای شش ماه جمع کنم! بنا به یه قانون نانوشته ترجیح دادم به خونه ای برم که توش ایرانی نیست با من میشدیم بنج نفر هم اتاقیم یک بسر ترک بود به نام سلیم و هنوز و هنوزه بعد گذشته دو سال از اون زمان بهترین هم اتاقیم بوده . و دو نفر دیگه ایتالیایی بودند و یک نفر دیگه المانی بود هرجند چند روز بعد از اومدنم المانی رفت و یک ایتالیایی دیگه اومد. خونه تشکیل شده بود از دوتا دشویی یکی دشویی تنها یکی دشویی با حموم یک راه رو کوچیک که وارد میشی سمت راست اولین اتاق اتاق ماست ( من و سلیم) سمت دیگر اتاق سینگل انتونیو بود و بعد از اتاق ما دشویی بود و بعدش اتاق اندریا و دنیله ( بعدش دنیله میره و با میاد) و رو به رو اتاق اینها اشبزخونه بود یک میز بزرگ چوبی و بعد از اون هم یک تراس بزرگ ک از طبقه چهارم مشرف میشدی به محوطه خوابگاه. روزهامون میگذشت و صبح ها یک قهوه میزدیم و ظهرها یوختایی باهم غذا میخوردیم و اندریا که بهترین و خوشمزه ترین غذاهارو درست میکرد و بعدش میرفتیم چرت و بعدش برگشت و گیج خوابو قهوه و میشد عصر! این شش ماه شش ماه دوم بود بس روزها طولانی تر بودن! تور و دسته بینگ بونگ خریده بودیم و خیلی از شب ها بازی میکردیم رویه میز اشبزخونه! و بعد شب ها تویه تراس حرف حرف سیگار ابجو و چایی... و بعد روز از روز و میگذشت ما خوب بودیم باهم مشکلی نداشتیم هیچی . همه تمیز میکردیم خونه رو همه خونرو مرتب میکردیم بازی میکردیم شوخی میکردیم میرقصیدیم میخندیدیم تا اینکه گفتن نمیتونید تمدید کنید و باید برید و خب من دوباره بار هامو بستم بعد شش ماه بستم و کول کردم و جدا شدم ازشون
سال دومم بود خونه ی بعدی که قرار بود بازهم زیاد بمونم به خوبیه خونه قبلی نبود دوتا دختر اسبانیایی(بلانکا و الهلال) بودن که تعامل نداشتند و هم اتاقیم هم بسر خوبی (اهل گینه (جبریل))بود اما ساعات خوابش باهم فرق داشت و مجبور بود ساعت چهار صبح بیدار شه بره سرکار و منم هم خوابم سبک! خب این خونه نور خوبی نداشت و کوچیک بود یک اتاق کوچیک برای من من جبریل و یک اتاق سینگل برای بلانکا و دیگری برای الهلال . گفتمان خاصی نداشتم با دخترا اون ها هم اراسموسی بودن و همش بارتی و مهمونی و دوستاشون میومدن و دشویی که تنها دشویی بود خالی نبود ( چرا ننوشتم پُر ؟ خب چون پ ندارم) راستش مث خونه ی قبلیم نبود تکراری تاریک و هچ! بعد چهار ماه تصمیم گرقتم برم یک خونه دیگه اینبار اتاق سینگل!تنها دلیلم برای تعویض خونه همین سینگل بودن بود.
خونه جدید ادم جدید تنها دلخوشیم این بود اتاقم سینگله خونه تمیز نبود جمعیت زیاد بودن شش نفر بودیم(یکی اهل نیجیریه( ایبرا) . یکی اهل سنگال(ممدو) . یکی اهل فرانسه(بامبو ( الان فکر میکنی اسم گیاه اما نه این با اون نوشتنش فرق میکنه) یکی اهل برزیل(لوکاس) و یکی هم اهل مراکش(این خانوم رو اسمشو یادم نمیاد)!بامبو اکثرا باهم حرف میزدیم و در مورد مساعل مختلف و لوکاس هم ک درگیر دوس دختررش بود بقیشون هم کار میکردند و طرفای بعد از ظهر میومدند خونه و خسته . سال دوم مهاجرتم بود و میخواستم تابستون بیام ایران نشد که کسی رو بیارم بجای خودم و مجبور شدم باز دوباره خونه رو عوض کنم و برگردم به اتاق شیر... .

حالا سال سومم شده بود خونه جدید و ادمهای جدید تویه ماشین جبریل بودم از فرودگاه به خونه جدید بهم گف سه تا دختر اسبانیایی هستند و خیلی خوبن و خندید ... وقتی رسیدم انا 1 اومد و بعدش انا 2 اومد برای خوش امد گویی بعدش کلی توضیح در ورد خونه و شرایط و قوانین... وقتی از تمیز کاری گفتن وقتی از کارهای خونه انجام دادن گفتن خیلی خوشحال شدم گفتم چ خوب ک تمیز میکنن وقتی گفتیم برای تقسیم مالی خرید های تویه خونه همه موافق بودیم. هم اتاقیم یک بسر ازبک بود که دیرتر اومد یعنی حدود 21 روز بعد از اومدنم بود این خونه رو دوست داشتم همشو ترکیبشو خنده هاشو شبیهه خونه اولی بود با سلیمو اندریا و انتونیو و با و دوباره همون حس های خوبو داشتم یه شبهایی اینها از رقص های فلامینگو سویل میگفتن یوختایی من از کراش های نوجونیم براشون میگفتم شوخی کردن هامون بود مث وقتی انا1 بعد از هر ناهار میرفت جلو و خم میشد جلویه یخچال و به انا2 میگف" موز میخوای؟ "و یا ارخه که با عشوه هرچیزی رو تعریف میکرد و میخندیدیم. یا تخم مرغ درست کردنهای انا2 که میگف مای اسپیشالیس و خیلی جیزهای دیگه که دوس دارم تبدیل کنم به فیلمی موندگار و یادگار مث چیزی که برای خونه اولم درست کردم و چاپ عکسهامون... سونات هم اتاقیم خب ساعت خوابش فرق میکرد وقتی ما ناهار میخواستیم درست کنیم این صبحانه میخورد و شام هم خب دیر وقت بود ... . حالا من نشستم رویه تخت و قراره بریم بولینگ با ارخه و آنا 2 و چند نفر دیگه... .کمتر از بیست روز دیگه آنا ها میرن و برمیگردن به اسبانیا و خب نمیدونم کی بجاشون میاد و منم نمیدونم بعدش چی میشه و کجا هستم... .

اما دوست داشتم از همه اونهایی که باعث حس خوبم شدن . از سلیم از اندریا . انتونیو و با و آنا ها و ارخه تویه این نوشته تشکر کنم. طبیعتا انها زبان فارسی و وبلاگ فارسی منو نمیخونن اما خب ما نمیویسیم که کسی بخواند!