میگف آدم ها تولد رو جشن میگیرند تا فراموش کنند نزدکیه مرگو... . راست میگفت و من هرچی بیشتر میگذرم میفهمم که دوس دارم این ساعات تولد رو تنها باشم، یعنی خودم باشم و خودم رصد کنم .بالا پایین این سالی که گذشت و مث همیشه چک کنم آدمها کیا اومدن کیا رفتن کیا نزدیک شدن کیا دور و... .دوست ندارم این روز رو حواسمو پرت کنم با جشن گرفتن، میخوام لمسش کنم بنویسم از حسم از حالم و از درونم . چند سالی هست که میگم هر سال چه چیزی یاد گرفتم پارسال سعی بر انتظار نداشتن بی چونو چرا بود، سالیان قبل تر هنر معجزه و نشانه ها بود امسال؟ راستش چیزی جدید نه همون قبلی هارو باید کار کنم تا بیشتر تو روزمره ام ملموس بشن. خوشحالم که فیلمها و کتابهای خوبی دیدم و خوندم . ( هاراکیری،ریش قرمز،مرثیه ای برای یک رویا،دزد دوچرخه و...) و کتابهایی که خوندم (خیره به خورشید،وقتی نیچه گریست،هنر درمان،و درمان شوپنهاور ( قول دادم تا اخر این دو ماه تمومش کنم)...) تویه این یکسال زیاد نیستند اما هستند انقدر هستند که بتونن به زندگیم معنا ببخشند .

میگف ادمهای مذهبی با ریاضت از چرخه ی بیهوده ی زندگی ( خواستن،رسیدن،شعف،دلزدگی و دوباره خواستن... ) دور میشند و غیر مذهبیون با هنر و منی که هنری ندارم جز دیدن و خواندن.

حس هام چی شد از سی سالگی ؟ بماند در دفترچه خاطرات