طاووس

ساعت از نیمه گذشت
دل من چه پرکشید
پر پرواز دلم
به پر طاووسیت مسحی کشید

ساعت از نیمه گذشت
آسمون ستارهاش
سو به سویه تو شدن
دنیاهو چرخ و فلک
رو به رویه تو شدن

ساعت از نیمه گذشت
رسیدن تو سر رسید
سررسید دل من
تا اومدنت چها کشید
چشمای قشنگتو
وامدار ستارهاس
چهره ی زیبای تو
برگرفته از فرشته هاس
دریا با عظمتش
قطره ای شد در دلت
ستاره با درخشش
مردمکی شد در چشمت
... .

🦚

زندان

ما همه مان تنهائيم، نبايد گول خورد، زندگي يك زندان است، زندانهاي گوناگون . ولي بعضيها بديوار

زندان صورت ميكشند و با آن خو دشانرا سرگرم مي كنند بعضيها ميخواهند فرار بكنند، دستشان را بيهوده زخم

مي كنند، و بعضيها هم ماتم مي گيرند ولي اصل كار اينست كه بايد خودمان را گول بزنيم، هميشه بايد خودمانرا

گول بزنيم، ولي وقتي ميآيد كه آدم از گول زدن خودش هم خسته ميشود ... بنظرم امروز زبان در اختيارم نيست،

«. چون سالهاست كه بجز با خودم با كسي ديگر حرف نزده ام و حالا حرارت تازه اي در خودم حس ميكنم

صادق هدایت

بعد از هشت سال هنوزم همونم... .

شب

هنوزم هیچی جای آهنگای قدیمیم نمیگیره ، هنوزم سکوت شب و تنهایی و فکروخیال هایی که بر سقف اتاقم میشیند. چه شیرین هست این آرامش ... . اینکه هیچکس در خیال نباشد و خیالم سفر کند به کودکی ام و گذشته و با آینده و... ‌. دستانم را بر زیر سرم بگذارم و نفسهام که آرام ترین صدای تیک تیک زمانم هست. 

(بعد چند دقیقه دوباره می‌نویسم) کاشکی میشد زوجین اتاقهای شخصی مجزا داشتند. اصن اتاق خواب جدا داشتند. اونجوری هرکسی اون تنهایی و انزوای خودش را حفظ می‌کرد . شاید بگین پس چرا ازدواج میکنه؟ 

فکر کنم مشکلم فقط آخر ساعات شبانگاهی هست. اون وختایی که خودم و خودم هستم و نمیخوام شریکی داشته باشم همون ساعات و تا صبح... . 

فراموشکاری

آدمها چه احمقانه فراموش کارند. آری ای دل تو که ، آسمان و زمین را گواه می‌ساختی که دل ندهی اینچنین یادت رف. آری ای امید ، تو که روزگاری به ناامیدی سپری کردی اینچنین یادت رف که همچنان امید داشته باشی... .
نمی‌دانم کدام مسیر این حماقت میلنگد ، که صدبار ،بازهم همان تکرار مکررات.. .
پس چه شد اون وعدو وعیدهای خود ساخته و بخورد خود داده؟! پس چه شد اون خطو نشون های علم کرده بر کف دستانت؟ یک اینبارو دو اینبارو صد اینبار... .
خوب یا بدش با شما... .
منکه از این جهان...(هیچ بماند از این سه نقطه بیادگار)

روزی یک نفر آمدو گف هیچکسی مث من تورا دوست نخواهد داشت.هرکسی آمدو چیزی گف ، لقمه را نخورده توف کرده،هرکسی آمدو حرف دل زد ، دل به دریا زدو غرقم کرد. حال منم مونده در راه دل بستن به کسی یا دل بسته ی دلدادگیه دیگری شدنم... .
بعد از سالهای جوانیو داستانها، این فؤاد خسته ی مفلوک است. کجا دل ؟ کجا سو؟ یک خواب آرزویم شد، بی همه بی شما بی خودم... .

پذیرش

باید پذیرفت حضور هرکسی تو زندگی علتی داره
باید پذیرفت رفتن هرکسی هم تو زندگی علتی داره
باید پذیرفت...
چه سخت پذیرفتنی هست... .

صدا

یادمه اون سالها حس میکردم صدایی مرا صدا میزند.. یک فواد همیشه همراهم بود... از اون سالها خیلی میگذرد وصدا ها در طی سالیان گم شده اند... .

دوس داشتم تمام صداها صدای من بود
تمام گوش ها گوش های تو بود
و من با هر بسامدی دوستت دارم هایم را بفریاد برسانم
و تو تنها دادرس فریاده من باشی... .