هنوزم هیچی جای آهنگای قدیمیم نمیگیره ، هنوزم سکوت شب و تنهایی و فکروخیال هایی که بر سقف اتاقم میشیند. چه شیرین هست این آرامش ... . اینکه هیچکس در خیال نباشد و خیالم سفر کند به کودکی ام و گذشته و با آینده و... ‌. دستانم را بر زیر سرم بگذارم و نفسهام که آرام ترین صدای تیک تیک زمانم هست. 

(بعد چند دقیقه دوباره می‌نویسم) کاشکی میشد زوجین اتاقهای شخصی مجزا داشتند. اصن اتاق خواب جدا داشتند. اونجوری هرکسی اون تنهایی و انزوای خودش را حفظ می‌کرد . شاید بگین پس چرا ازدواج میکنه؟ 

فکر کنم مشکلم فقط آخر ساعات شبانگاهی هست. اون وختایی که خودم و خودم هستم و نمیخوام شریکی داشته باشم همون ساعات و تا صبح... .