روزی یک نفر آمدو گف هیچکسی مث من تورا دوست نخواهد داشت.هرکسی آمدو چیزی گف ، لقمه را نخورده توف کرده،هرکسی آمدو حرف دل زد ، دل به دریا زدو غرقم کرد. حال منم مونده در راه دل بستن به کسی یا دل بسته ی دلدادگیه دیگری شدنم... .
بعد از سالهای جوانیو داستانها، این فؤاد خسته ی مفلوک است. کجا دل ؟ کجا سو؟ یک خواب آرزویم شد، بی همه بی شما بی خودم... .
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 1:11
توسط یه پسر خاطره ساز
|