ندارم.

نکند دلتنگیه من تکراری شود
یا که از مکرراته من شود
نکنه ب دلتنگی ، عادتی کنم
یا که عادتم ترک عادتی شود
نکند بزند ب سرم گریه کنم
یا که از گریه به گریه برسم
نکند ب رسوایی رسم
یا که از رسوا به سوا برسم
نکند که ب شیدایی رسم
یا که از شیدا به شیون برسم
نکند که شیون های مرا تو نبینی
یا که ب شیون های دیگری سویی کنی

حکم

حکم دل کردم
که تو را برد کنم
حکم دل کن
که این حاله دلم
تا که شوی آس دلم
تا که‌ نگن بازنده ام
در این بازیه زندگانی
ورق تا ورق شد پشیمانی
که ورق به نام تو خورد به پیشانیم
که ستاره ی بختم شد در این جوانیم

مو

معشوقه ی مو چتریه من
چتر دل بگشا بر این دل من
کز چتر تو سایه ای ایجاد شود
بر دل من فراغی تازه شود
کز سر تو گیسویی باز شود
این شب چ جوری سر شود
بانوی من خرمن خرمن موی ات را باز نکن
اینگونه با دل زارم بازی نکن
با لخت مویت چه کنم
با تن لخت شبانم چه کنم
امروزم که به مویت بگذشت
وای ب فردا که رسم به رویت... .

پازل

تکه هایی از من جامانده در زمان، تکه های پازلی از من در وادی زمان در خیابانی ریخته شده است و یا در فلان منطقه از شهر پژواک شده است و در خلأ بی گوش شنوا می‌پیچد و شایدم کوچه ی فلانی  که سنگ فرشش قدم هایم را شمرده است و هرتیکه ام آنجا پیدا کردم 
این تیکه ها،  خاطرات مشترکی هستند که حالا خودم گم کرده ام باید سراغی از مشترکین این پازل ها بگیرم... .

جهان گذرا

این دنیا سراسر رنج هست و برای رهایی از این رنج ایا آسایشی وجود خواهد داش؟مشکلم همین هست که نمیدونم ایا دنیای بعد از این تعریف همین آسایش هست؟ و یا همین دنیا ارامشه قبل از طوفانه؟!
شاید صورت مسأله داره پاک میشه اونوخ چی؟باز هم بی جوابی جوابگوی این سوال خواهد بود.
چی حال رو خوب میکنه؟ همه چیزهای کوچیک که بخودمون یادآوری کنیم ، تا ب زندگی معنی ببخشیم
شاید همین ها چیزهایی هست که رنج دوران را تسکین دهد یا باعث شود برای مدت کوتاهی غم جهان گذرا ،گذرا شود... . اما درمان مطلق وجود نخواهد داشت.

خط و نشون

اونیکه تو جنگ داشتنت
جونشو میده اون منم
اونیکه برای بردنت
شمشیر نمیندازه منم
اونیکه برای دیدنت
همه حواسش میپره منم
از این "منم" نخواه ، نخواهدت
که خواستنت مستعجله
از این "منم" نخواه ، نبیندت
که دیدنت بصارته
خطو نشون نکش برام
خطو نشونت میدم الان
خط مسیر دل تو
خط مسیر دل من
تقاطعه یک دلیمون
از اینجا تا روز ازل
بهم گره خورده شدن
نگو برام قسمتو شانس
که هر دوتاش ماله ماهاس
بهونه هاتو کم بکن
یک دل نگاه ب ما بکن
خط مسیر ما شدن
تنهایی پا به پا شدم
قدم بزار تو این مسیر
ببین که خود مسیر میشدم.

 

قصه ی ماه

شبا هنگام که آسایش بر زمین تابید ، رخ مهتاب بر آسمانم سایید. سراغی از تو بگرفتم . بگفتمش ای ماه بلند آسمانها خبری ز یارم داری؟ هدهد بفرستم یا نسیم تا که این بی خبری را تو دریابی؟ بگفتش در دلت دیدم ذوق یارت را، بر چهره ات دیدم حال زارت را. اما از منه ماه چه براید؟ خبر از کجا و چنینو چنان چه دارم من؟!
گفتنش پس سراغش را از که بگیرم من؟! این دلم را تا کی بفریبم من؟ 
ماه سکوتی کردو نگاهی به اطرافم کرد. دید ستاره ای در اطرافش. گف این بخت آن دلبر توست ، گر بتوانی بگیرش او خواهد آمد ب پیشکشت. گفتمش سلام ، علیک جوابم داد. گفتمش که دلتنگم، به سردی نگاهم کرد. گفتمش که دلدار نمیخواهی؟ گفت که تو نیستی اولین دلدار
گفتمش من صبر دارم
گف بگذار کاسه لبریز شود
گفتمش من دل دارم
گف بگذار تا کمی تنگ شود
گفتمش گر تنگ نبود که اینجا من نبودیم
گف پس چرا با من سخن می‌گویی تو؟
گر دلت تنگ دل اوست برو
گر دلت وصل دل اوست بدو
زبان بگشا و دردت را بگو
این جمله کوتاه کن و بگو
که کسی نیست جز او برایت
این دلت ماله کسی نیست جز برایت
جمله کوتاه کردمو چشم بگشادم
حکایت‌ها اندر حکایت بشماردم
تا که این متن را برایت بفرستم
که دلم ماله توست اینم مفادش.

همچی تو

امشب دلم تنگت بود
دنیا دنیا وصلت بود
امشب دلم صبور نبود
سنگ صبور من کی بود
امشب دلم تنگت بود
ستایشت کمم بود
قلم ب رنگت ریختم
جوهر به نامت زدم
از آسمانها که گفتم
از اون دنیا که گفتم
اینجور شد که گفتم
هفت آسمان ستاره
برق چشم تو نمیشه
هشت در بهشت فرشته
فرشته ی من نمیشه
قلبم برات میتپه
نفس ب نفس همدمه
غصه ی دلتنگیه من
با ستایشت آروم نشد
قصه ی دلتنگی من
با گفتتش تموم نشد
امشب دلم تنگت بود
تنگ ماهیه دلم کمم بود
دلمو باز سپردم
به همون که ازش می‌خواهمت
دلمو باز امید دادم
به همون که ناامیدم نمیکند
تا که رویات رو دیدم
خبر ز تو رو دیدم
که گفتی منو یادته
هرچی بشه فالته
دلم خوش شد ز یادت
دلم پر کشید با یادت... .

خرداد

و ماتورا آفریدیم که فواد باشی
عزیز بندگان باشی
پس کو ان لبخند مهربانیت
پس کو ان صبره پیش از شادمانیت
باز مارا ندیدیو ناخدای دیگری دیدی
باز مشکلات امد به سویت ،سوبه به سویه دیگری رفتی
گر نمیدانی که ما نخواهیم ، خواستن معنا نخواهد داش
گر نمی‌دانی که ما نسازیم ، سازه رو سازه نخواهد ماند
پس برگرد پیش ما ای قلب ما
پس برگرد که همچنان فوادی را ما معنا میکنیم... .

 

نمیدونم

باید از خود بگریزم
این جهان را جلوی دری بگذارم 
باید بگویمش که نخواهم ماند
این نفس ب نفس من لنگ دیگری خواهد ماند
این دنیا و آمالش
ماله هرکسو آمارش
منکه دنیارو فروختم به ارزانی
این همه دنگو فنگ را دادم ب حراجی
دیگر برایم ذوقی نمانده
بعد هر زمستانی بهاری نمانده
دیگر بعدهر شکستم
باز ، پا ب پای امیدم نیستم
حالا من مانده ام با جهانی پوشالی
جهانی پر از بیخوابی
بیخوابی هایم پر از قهوه اس
قهوه های تلخ بدبختی
رنگ بدبختی را که دیدم در فنجانم
فنجان دیگری ریختم
دیگری پشت دیگری ریختم
رخت از خود نباخت این بیماری
تا که باشد این بیماری
روزگارم شده همش سیاکاری
مث برگه ی امتحانی اجباری
بالاجبار پرش کردم از هرچی که میدانی
برگه آخر را خودم ماندم
برگه آخر را باز امید دیدمو اما... .