قصه ی ماه
شبا هنگام که آسایش بر زمین تابید ، رخ مهتاب بر آسمانم سایید. سراغی از تو بگرفتم . بگفتمش ای ماه بلند آسمانها خبری ز یارم داری؟ هدهد بفرستم یا نسیم تا که این بی خبری را تو دریابی؟ بگفتش در دلت دیدم ذوق یارت را، بر چهره ات دیدم حال زارت را. اما از منه ماه چه براید؟ خبر از کجا و چنینو چنان چه دارم من؟!
گفتنش پس سراغش را از که بگیرم من؟! این دلم را تا کی بفریبم من؟
ماه سکوتی کردو نگاهی به اطرافم کرد. دید ستاره ای در اطرافش. گف این بخت آن دلبر توست ، گر بتوانی بگیرش او خواهد آمد ب پیشکشت. گفتمش سلام ، علیک جوابم داد. گفتمش که دلتنگم، به سردی نگاهم کرد. گفتمش که دلدار نمیخواهی؟ گفت که تو نیستی اولین دلدار
گفتمش من صبر دارم
گف بگذار کاسه لبریز شود
گفتمش من دل دارم
گف بگذار تا کمی تنگ شود
گفتمش گر تنگ نبود که اینجا من نبودیم
گف پس چرا با من سخن میگویی تو؟
گر دلت تنگ دل اوست برو
گر دلت وصل دل اوست بدو
زبان بگشا و دردت را بگو
این جمله کوتاه کن و بگو
که کسی نیست جز او برایت
این دلت ماله کسی نیست جز برایت
جمله کوتاه کردمو چشم بگشادم
حکایتها اندر حکایت بشماردم
تا که این متن را برایت بفرستم
که دلم ماله توست اینم مفادش.