باید از خود بگریزم
این جهان را جلوی دری بگذارم 
باید بگویمش که نخواهم ماند
این نفس ب نفس من لنگ دیگری خواهد ماند
این دنیا و آمالش
ماله هرکسو آمارش
منکه دنیارو فروختم به ارزانی
این همه دنگو فنگ را دادم ب حراجی
دیگر برایم ذوقی نمانده
بعد هر زمستانی بهاری نمانده
دیگر بعدهر شکستم
باز ، پا ب پای امیدم نیستم
حالا من مانده ام با جهانی پوشالی
جهانی پر از بیخوابی
بیخوابی هایم پر از قهوه اس
قهوه های تلخ بدبختی
رنگ بدبختی را که دیدم در فنجانم
فنجان دیگری ریختم
دیگری پشت دیگری ریختم
رخت از خود نباخت این بیماری
تا که باشد این بیماری
روزگارم شده همش سیاکاری
مث برگه ی امتحانی اجباری
بالاجبار پرش کردم از هرچی که میدانی
برگه آخر را خودم ماندم
برگه آخر را باز امید دیدمو اما... .