منجی
از کتابخونه اومدم بیرون و داشتم پله های طبقه اول رو میومدم پایین، خسته بودم و با خودم میگفتم کی باشه کی ببینم حالم خوب میشه؟ برخلاف سوال همیشگی که میپرسم چی باشه حالم خوب میشه. اینبار دنبال یک شخص بودم ادمهارو تصور کردم از بودن هرکدومشون اما هربار بعدش میگفتم نه و داشتم از در ورودی میومدم بیرون و دنبال جواب که سمت پارکینگ یکی از بچه ها رو دیدم داشت تلفن حرف میزد و یک قهوه دستش بود و من از دور بدون اینکه اهنگمو قط کنم ( اینجا اهنگ باعث میشد من خط فکرو حفظ کنم) بهش اروم خداحافظی کردم مسیر دانشگاه تا خیابون اصلی رو اومدم پایین و خانومی که دوچرخه داشت داشت سریع میومدم پایین ( چونکه شیب دار هس کوچه ) عابر سبز بود و حق با من و من و اومدم و اونم به سختی ترمز کرد و ایستاد بهش لبخند زدم و بهم لبخند زد و رد شدم هم از خط عابر هم از این فکر هم از اهنگ... .