ساعت دو


دوباره ساعتم دو شد
دوباره خاطراتم رو شد
نه نمیخوام شعرش کنم... . عکسی دیدم که نوشتم زیرش دلم برات تنگ خواهد شد موسن... از اون عکس پنج سالی میگذره و شاید همون شبی که اون عکس رو آپلود میکنم و نوشتم دلم برات تنگ خواهد شد، منظورم همین سالها و‌همین شبها بوده... . راستش معمولا میدونم که دنیای من با خیلیا فرق داره و میدونم دیگه نخواهم دیدشون... .نمیخوام بگم ب امید دیدار وقتی میدونم دنیای ما از هم جداست
نمیخوام بگم دوباره میبینمت و بدون توجه ب ابنکه این حرف غیرممکنه... .
شاید من این مرحم رو نمیخوام.
دوس دارم بغل کنم، بگم میدونم که نخواهم دیدمت مراقب خودت باش دلتنگت خواهم شد ... ‌.

احساساته گرمی که پشت میله های سرده ترس محبوسه... .

عکس

ارتباط خاصی با عکسها پیدا میکنم، درست مث روز اولی که عکسش را میبینم یا درست مث روز دومی که عکسش را میگیرم . روز اولی با عکسش صحبت میکنم ، روز دومی با خودش... روز سومی که عکس دوتایی میگیریم حالا باهم عکسهامونو میبینیم. روز چهارم به عکس اول که نگاه میکنم اورا غریبه میبینم و امروزش را آشنا تر و قشنگتر... روز پنجم اورا همچو خود میبینم در هر عکسی. روز ششم شد رنگ هر عکسی باخت یا که من باختم فرقی نداش... . روز هفتم ،عکس هفتم یا عکس اول فرقی نداش هر دو بودند یکی برای من، یک غریبه مث هرکسی.. .

تنهایی

ادم همیشه تنهاس اما یوختایی بیشتر و یوختایی کمتر احساس تنهایی میکند. چقد اینروزا احساس تنهایی بیشتری میکنم. هرچند میدونم بودن کسی هم چیزی رو تغییر نمیدهد... .

غم إ گیتی

با خودم میگم ادمها ازدواح میکنن تا غمهاشونو ب اشتراک بزارن  یا کمترش کنن (یکی از دلایلشون)

اما اگه بعد ازدواج  این اتفاق رخ نداد...

اگه این غم درونیه گیتی کمتر نشد چی... .

بی پایان... ‌

میون منو تو راهی بود
راهی به سمت بی نهایت
قدم به قدمه این راه رو
بذر جوانه ریختم به پایت
منی که همیشه بودم پا به پایت
منی که همیشه گوشم به حرفت
گوشم ب صدای عقربس
عقربه ها خسته از دیدار هم
جمعه ها بی رمق از هفته ها رو به هم