ساعت دو
دوباره ساعتم دو شد
دوباره خاطراتم رو شد
نه نمیخوام شعرش کنم... . عکسی دیدم که نوشتم زیرش دلم برات تنگ خواهد شد موسن... از اون عکس پنج سالی میگذره و شاید همون شبی که اون عکس رو آپلود میکنم و نوشتم دلم برات تنگ خواهد شد، منظورم همین سالها وهمین شبها بوده... . راستش معمولا میدونم که دنیای من با خیلیا فرق داره و میدونم دیگه نخواهم دیدشون... .نمیخوام بگم ب امید دیدار وقتی میدونم دنیای ما از هم جداست
نمیخوام بگم دوباره میبینمت و بدون توجه ب ابنکه این حرف غیرممکنه... .
شاید من این مرحم رو نمیخوام.
دوس دارم بغل کنم، بگم میدونم که نخواهم دیدمت مراقب خودت باش دلتنگت خواهم شد ... .