چشمهایم  را که میبندم .میرم به آسمون ها تا  رویاهایم را گره بزنم به ستاره ای کم سو ، همون ستاره ای کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد آخه ترسم اینه کسی رویاهایم را بدزد . 
اما شبی اسمونو آوردم به زمین ، اینجوری شد که  ستاره ای اومد پایین  خستگی هایم را بدوش کشید اون میدونست اونشب نیومدم بالا ، بدون سوالو جوابی اومد کنارم نشست. براش از کل رویاهام گفتم واینکه  رمغی برای آوردن ب بالا نداشتم . اونم چون میشناخت منو گفت  برای همین اومدم کنار تخت ات. گفت من خودم میبرم بالا با خودم اما باید قول بدی. که وقتی سبک شدی و اروم شدی یا دوباره گردونه زمونه چرخید. دوباره روبه راه شدی بیایی پیش من. رویاهاتو به من فقط بسپاری نه ستاره ای دیگه. منم قولی دادم که هنوز عمل نکردم بهش... .