حس گمشده ی همیشگی
بعد از اواخر سال ۹۴ ، چیزی گم شده بود در من. ۲۲ ۲۳ سالم بود. متوجهش نشده بودم همون لحظه ااما کذشت و فهمیدم در من چیزی کمه، هی حدس و گمان زدم، رفتم ارشد، فکرمیکردم خاطرات کارشناسی تکرار میشن، اما هیچ نشد و فهمیدم درست نمیشه با ارشد. رفتم سربازی… . فک میکردم از کلاس زبان هست دوباره ادامه دادم اما باز هم حالم عوض نشد، موسسات درس دادم اما باز هم همون حس نبود، همه کارهایی ک قبل نود چهار انجام میدادم رو سعی کردم تکرار کنم اما نه ، حسم عوض نمیشد… میدونستم چیزی گم شده اما نمیدونستم چی گم شده… مهاجرت کردم ، اما همه ی حس هام، همون حس های اون سالهای قدیم ،شاید بین نود و نود چهار یعنی کارشناسی و کلاس زبان و همچی. اون سالها و اون پک از عمرم. حالا ده سالی میگذره و من در استانه ی ۳۳ سالگی و فکر میکنم آن گمشدگی هیچوقت دوباره تکرار نخواهد شد… .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 19:22
توسط یه پسر خاطره ساز
|