ساعت سه شده، آفتاب به پس سرم میخوره گرماش‌ تویه زمستون سرد اینجا حس میکنم، همین پایین بالکونی چمن ها یخ زده اند در سایه، سایه خودم رو رویه دیوار بالکونی میبنم به سکوت این لحظه ی روز تعطیل ساعت سه فکر میکنم شبیه تعطیلی های جمعه ی ایران وقتی هیچکی تو خیابون نبود و صدای قاشق چنگال ها میومد از تویه کوچه پس کوچه ها حتی کارگران هم کار نمیکرند که بخوام تابلویی با مشخصات کارگران مشغول به کارند بخونم، ساعت سه بود سکوت بود یاد جونی هام میوفتم که همین ساعات رو پرسه میزدم تویه بوستان ها، پشت البسکو و بعدش قاعم رو رد میکردم و قدم میزدم و به بوستان بعدی و بعدی بهشون میگفتم بوستان های پی در پی و بعد میددیم ادمهایی مث خودمو که شاید اون ها هم پی به ارزش قدم زدن برده بودند یادمه بازار نتورک گرم بود جمع میشدند حرف میزدند و یا دختر پسرهای روی نیمکت من مشاهده گر بودم و یا روزی خودم هم مشاهده میشدم هرچی که بود سکوت بود جمعه بود ساعت سه عصر بود و خلوت و منیکه همچنان قدم میزدم حالا چی؟ حالا هم قدم میزنم در سرم ذهنم و مرور میکنم آخ که این افتاب پشت سرم چقدر دلچسبه… . این بالکونی جون میده یک قالیچه بندازیم و بشینیم چایی بنوشیم، فقط او میبود کافی میبود شاید تنها او ملزم به بودن و کافی به بودن میبود. حالا من نشستم رویه این صندلی پشت به افتاب و قدم میزنم… .