وقتی کلمه ی وفق رو میخونم یاد دوتا چیز میوفتم

اولی کتاب بیوتن از رضا امیرخانی هست و دومی وقتی بود داشتم سریال مندلورین رو میدیدم ، تویه “قانون “مندلورین هیچ موجود زندهای نباید چهره ات رو ببینه اما اونجا میگن که همه ی قوانین تبصره ای پیدا میکنه. اون تبصره میشه “ وفق “از نگاه من.

شاید حرفهای من بیشتر شبیهه داستان بیوتن باشه یک تناقض بین “خودت “و محیط و دو راهی دوراهی دوراهی هایی که تهش متاسفانهیا خوشبختانه به “وفق” میرسه .

“خودت “و “قانون “می تونه‌هرچی باشه ، اعتقاد ، مذهب، فرهنگ… .

نمیخوام خصوصی سازی کنم و از طرفی نمیتونم هم بیشتر از این باز کنم.

پس هچ!