ترس
داشتم نماز میخوندم که مامان اومد تو اتاقم و گفت بچه ها رفتند بیرون... . یعنی مامان منو ندید؟! شاید که واقعاً نیستم ، نیست بودن یعنی چی؟ اونوقت ترسی اومد درونمو گرفت از همون ترس هایی که یهو میاد تو دلت و نمیدونی بهش اهمیت بدی به عنوان یک ترس و یا نه سعی کنی ذهنتو ازش دور کنی . داشتم فکر میکردم ریشه ی این ترس چیست؟ از مرگ؟ از قراری که بعد نمازم قرار بود بهش برسم؟! و یا از نیستی ... . داشتم از ریشه یابی های ترسم میگفتم از اون اولیه ها که یهو میاد تو ذهنم تا بعدی هایی که ساعتی بعد از مرگ مواجه هش خواهم شد. آره من ترسیدم ، از مواجهه تا پذیرش . آیا سخت میپذیرم؟! آیا همه ی حرفهایی که الآن میزنمو خودمو آماده میکنم براش اونجا بکارم میاد؟ چرا نمیشه چیزی گف ازش ، معیار چیست؟! سنجش چیست؟ چه بد ندونستی است که همین ندونستن هم به ترس هایم اضافه شد ... . پس چه باید کرد؟! شاید بهتر است که بگذاریم خودش بوقت خودش بیاید و ما ناچارأ بیچارأ مواجه شویم.
حالا به سوال اولم فکر میکنم ، نیست بودن یعنی چه؟به قول احسان افشاری : `مرگ چیزی علیه بودن نیست، مرگ چیزی علیه حافظه است `.پس نیستی به معنی نیستی در حافظه میتونه باشه وگرنه همه ی ما هستیم ، یعنی ازمون یاد نمیشه . چیزی که نیست ظهور هم نخواهد کرد ، اما ما هستیم که با یادی ظهور میکنیم . صرفاً بنده بعد روحانی رو عرض میکنم نه جسمانی .